خرید بک لینک
داستان کوتاه

یک اتاق خالی. خالی خالی. با جاروی دسته بلندی تکیه داده شده به کنج دیوار. و نور باریک و کشیده ی آفتاب روی زمین. دیگر هیچ. غبار است و غبار... جست و جو تکرار بیهودگی است. یک نفر آمده همه چیز را با خود برده. همه چیز را. یک نفر که جای انگشتانش تا ابد روی دسته ی جارو باقی می ماند. یک نفر که بوی تنش در همیشه ی اتاق زنده است.

+ نوشته شده در جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۶ساعت 20:15 توسط |

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 23:01

صفحه بندی